تبليغاتX
تلخ وشیرین

تلخ وشیرین

هرچی دل بگه


 

 

 

چهارشنبه 1388/09/25

ولی ای ماه قشنگ

 

آن چه در ما جاری است این همه فاصله نیست!

 

چشمه گرم وصال است و عبور...

 

زندگی...می گذرد تند و آسان و سبک...!

 

عاشق هم باشیم عاشق بودن هم

 

عاشق ماندن هم عاشق شادی و هر غصه هم....

 

روز نو هر روز است

 

فکر را نو بکنیم....!

 

....عشق را سر بکشیم...!

 

زندگی

 

می گذرد...!تند و آسان و سبک!!!

 

 

 

كوچك باش و عاشق ...

 كه عشق ،

 خود میداند آئین بزرگ كردنت را

نوشته شده در  ساعت 11:21  توسط مریم  | 


یکشنبه 1388/09/22

ققنوس!

طاووس پرهاي زيباش و باز كرد و به رودخانه نزديك شد,به تصوير خودش در آب زلال رودخانه نگاه كرد,چقدر زيبا بود.با خودش گفت :من زيبا ترين پرنده ء دنيا هستم و از ته دل خنديد و دوباره به تصوير خودش در آب خيره شد.پرهايي با نقشه زيبا و رنگهاي دلنشين.تركيبي از سبز و آبي,كه به زيباترين شكل ممكن كنار هم چيده شده بودند همراه با گردني كشيده و تاجي با شكوه. .با وجود اين همه زيبايي طاووس خيلي تنها بود و حتي يك دوست هم نداشت.اون هيچ پرنده اي رو لايق همنشيني با خودش نمي دونست و اونقدر مغرور بود كه حتي به سلام ديگران پاسخ نمي داد.پرنده ها هميشه تو دلشون زيبايي طاووس و تحسين مي كردن اما هيچ كدوم دوست نداشتن حتي به طا ووس نزديك بشن چه برسه به اين كه بخوان باهاش هم صحبت بشن.روزها به همين منوال مي گذشت و طاووس ,مست از زيبا يي,به تحسين خودش مشغول بود و بس ,تا اينكه شبي جغد پير آواز شومش و سر داد و به همه اعلام كرد كه فردا رعد و برق و طوفان عظيمي در راه و همه بايد تو خونه هاشون بمونن تا در امان باشن.جغد پير به خونه تمام پرنده ها سر زد و اين خبر و به اونها داد ولي به خونه ء طاووس نزديك نشد چون مي دونست طاووس حاضر نمي شه با پرنده زشت و پيري مثل اون هم كلام بشه.صبح روز بعد وقتي طاووس از خواب بيدار شد ,طبق معمول هر روز براي تماشاي عكس خودش در آب ,به كنار رودخانه رفت و پرهاش و باز كرد,با اين كه تابستان بود باد سردي مي وزيد و ابرها خورشيد و زنداني كرده بودن.ناگهان آسمان تيره و تار شد و رعد و برق شروع شد.طاووس كاملا گيج شده بود و نمي دونست چيكار بايد بكنه.ترس وجودش و به لرزه در آورده بود و پاهاش قدرت حركت نداشتن.در همين گير و دار رعد به درخت كاج كنار طاووس اصابت كرد و كاج آتش گرفت و يكي از شاخه هاي شعله وركاج روي طاووس افتاد.طاووس وحشت زده ,به پرهاش نگاه كرد .پرهاي زيباش در آتش مي سوختن و درد تمام وجودش و مال خود كرده بود.چشمهاش و بست و آمادهء‌مرگ شد.احساس مي كرد لحظات آخر عمرشه كه قطرات سرد باران رو روي صورتش احساس كرد.بله باران مي باريد.طاووس چشمهاش و باز كرد,چشمهاش از شدت دود مي سوخت و جايي رو نميديد.به زحمت خودش و به خونه اش رسوند و از شدت خستگي و درد به خواب عميقي فرو رفت.
صبح شده بود و آسمان آفتابي و صاف بود,انگار نه انگار كه طوفاني در كار بوده.طاووس چشمهاش و باز كرد,پس هنوز زنده بود.به سختي خودش و كنار رودخانه رسوند و خودش و در آب نگاه كرد و آه بلندي كشيد.پرهاي زيباي من !!خدايا ببين چه بلايي سر شون اومده.بي اختيار اشك از چشمانش جاري شد.ديگه از اون پرندهء زيبا اثري باقي نمانده بود .تمام پرهاي طاووس سوخته بودن و خاكستر شده بودن.طاووس تا تاريكيه هوا,كنار رودخانه نشست و گريه كرد.رودخانه دلش به حال طاووس سوخت,هر چند دل خوشي از طاووس نداشت اما با ديدن اشكهاي اون,طاقت نياوورد و گفت:گريه نكن طاووس زيبا,مي توني زيبايي تو دوباره بدست بياري.
طاووس گفت:به من نگو زيبا,به پرهاي قشنگم نگاه كن!!ديگه هيچوقت مثل روز اول نمي شن.
رودخانه گفت:از ققنوس بزرگ كمك بخواه,اون پرنده ءآتشه و خيلي داناست.حتما مي تونه بهت كمك كنه.
طاووس ,ققنوس و به خاطر داشت,پرنده اي بزرگ با بالهاي آتشين و منقار بزرگ كه هفته اي يك بار براي خوردن آب از كوه بلندي كه محل زندگيش بود پايين مي اومد.با خوش فكر كرد:يعني ققنوس مي تونه به من كمك كنه؟اصلا به من كمك مي كنه؟من چطور از يه پرنده درخواست كمك كنم؟؟ولي چاره اي نداشت.بايد منتظرققنوس مي شد.بالاخره روز موعود فرا رسيد و ققنوس به رودخانه نزديك شد.عظمت ققنوس چشمهاي طاووس و خيره كرده بود.تا به حال به ققنوس توجه نكرده بود,بالهاي آتشين ققنوس زيبا و پر ابهت بودن.طاووس به ققنوس نزديك شد و سلام كرد.ققنوس با تعجب به طاووس خيره شد ه بود كه طاووس گفت:من طاووسم شما من و به خاطر ميارين؟ققنوس با خودش گفت:آها همون پرنده ء زيبا و مغرور,ولي چرا به اين شكل در اومده؟يادش ميومد كه وقتي كه به پرهاي طاووس نگاه مي كرد احساس آرامش مي كرد و دلش مي لرزيد.جواب داد:بله ,البته,مگه ميشه پرنده اي به زيبايي و شكوه شما رو فراموش كرد؟طاووس اشك ريزان گفت:زيبا بودم ولي حالا به من نگاه كنيد!!آتش زيبايي من و خاكستر كرده.به من گفتن كه ققنوس دانا مي تونه يه من كمك كنه.شما به من كمك مي كنين؟ققنوس مهربان ,طاقت ديدن اشكهاي طاووس و نداشت و قبول كرد به طاووس كمك كنه.معالجه ء طاووس كار طاقت فرسايي بود,ققنوس هر روز يكي از پرهاي آتشينش رو از بالهاش جدا مي كرد و در آب رودخانه فرو مي برد و تبديل به خاكستر مي كرد ,خاكستر پرهاش و با شيرهء درختان جنگلي مخلوط مي كرد و روي پرهاي طاووس مي ماليد,تا اينكه طاووس دوباره زيبايي خودش و بدست آوورد و وقت رفتن ققنوس فرا رسيد.طاووس نمي تونست از ققنوس جدا بشه,نمي خواست دوباره مزهء تنهايي و بي كسي رو بچشه.هر چند ققنوس به زيبايي طاووس نبود اما طاووس فكر مي كرد تنها پرنده اي كه لايق همنشيني با اونه همين ققنوسه.لحظه ء خداحافظي بود,ققنوس سعي مي كرد به طاووس نگاه نكنه تا جدايي از طاووس براش راحت تر بشه.طاووس به چشمان ققنوس خيره شد و گفت:چطور مي توني من و ترك كني؟از من خسته شدي؟چرا براي هميشه پيش من نمي موني؟ققنوس سرش و پايين انداخت و گفت:من به قولي كه به تو داده بودم عمل كردم ولي بودن من اينجا درست نيست.من از آتشم و پرهاي تو لطيف و حساسن.يادت رفته اتش چه بلايي سرت آوورد؟من و تو نمي تونيم در كنار هم زندگي كنيم,ما با هم فرق داريم.طاووس با چشمان اشكبار گفت:من دوست دارم....ققنوس مي خواست پرواز كنه و بره,ديگه بيشتر از اين نمي تونست زير نگاه سنگين طاووس طاقت بياره اما بالهاش قدرت پرواز نداشتن.بي اختيار به طاوس نگاه كرد ,چقدر زيبا بود,دلش مي خواست براي هميشه كنار طاووس بمونه اما عقلش بهش مي گفت اين امكان پذير نيست كه نيست.در دل ققنوس غوغايي به پا بود,طاقتش تموم شده بود و بالاخره قطره اشكي از چشمانش سرازير شد.اشك ققنوس.ققنوس آتشين و جاودانه ,به خاطر جدايي از طاووس اشك مي ريخت!قطره اشك روي گونهء ققنوس جاري شد و به زمين افتاد.ناگهان نور خيره كننده اي همه جا رو فراگرفت و الهه ء آرزوها ظاهر شد.ققنوس بزرگ چرا غمگيني؟تو كه حلال تمام مشكلاتي,تو كه عمر جاودان داري,در حسرت چه چيز اشك مي ريزي؟الهه ء زيبا,عاشقي كه نمي تونه در كنار عشقش باشه ,چاره اي جز اشك ريختن داره؟عمر جاودان در فراق معشوق ؟كاش جاودانه نبودم,كاش دانايي نداشتم ولي در كنار عشقم مي موندم و مي مردم.ناگهان همه جا تاريك شد و صداي مهيبي در جنگل پيچيد و بعد سكوت مطلق.آسمان به حالت عادي برگشته بود و طاووس هراسان به دنبال ققنوس مي گشت.ققنوس ,ققنوس!تو كجايي؟نكنه از پيشم رفتي؟جواب بده و صدايي پاسخ داد:من اينجام طاووس قشنگ.طاووس به سمت صدا دويد.چيزي رو كه مي ديد باور نمي كرد.يك طاووس ماده زشت كنار تخته سنگ ايستاده بود.نه از بالهاي پر ابهت آتشين خبري بود و نه از پرهاي زيبا و قشنگ.تو ققنوسي؟بله ,حالا مي تونم تا ابد كنارت بمونم.ولي چه بلايي به سرت اومده؟چرا چرا ....خوب من عمر جاودانم رو و حكمتم رو به الهه آرزوها دادم و در عوض هم نوع تو شدم.حالا تو يك طاووس نر هستي و من يك طاووس ماده.طاووس حتي دلش نمي خواست به ققنوس نگاه كنه.با خودش فكر كرد:من به اين زيبايي چطور تمام عمرم رو با اين موجود زشت سر كنم؟مگه نه اين كه تمام پرندگان زيباي جنگل ,آرزوي همنشيني و هم صحبتي با من و دارن؟رو به ققنوس كرد و گفت:تو دروغ ميگي.تو مي خواي با اسم ققنوس از من سوئ استفاده كني,ققنوس من و ترك كرده ورفته.از اين جا دور شو موجود زشت.ققنوس چيزي رو كه مي شنيد نمي تونست باور كنه.با زندگيش چه كرده بود؟عاشق كي شده بود؟عاشق يك موجود ظاهر بين مغرور؟؟؟؟با خودش گفت :اينجا جاي من نيست و از طاووس مغرور حق ناشناس دور شد و از اون به بعد هيچ كس ققنوس و نديد.سالها گذشت و روزي صاعقه دوباره جنگل رو به آتش كشيد ...........

ققنوس از خاکستر بر می خیزد

 

نوشته شده در  ساعت 10:42  توسط مریم  | 


شنبه 1388/09/07

كيستي تو؟

 

نزديك ميشوي به من

  فرسنگها در من فرو ميروي

  در من خانه ميكني

  در من حضورميابي

  لحظه به لحظه هرجا و هر كجا

  توي انگشتهايم جاري ميشوي

  سطر به سطر خاطراتم را مي نگاري

  روي لبم مينشيني

  خنده ميشوي، حرف مي شوي

  دلم كه مي گيرد از چشمهايم ميباري

  كيستي ؟ كيستي تو؟

  كيستي تو كه اين همه

  در من بي تابي

  سزاوار حرفهاي عاشقانه اي

  كيستي تو كه ديدنت زندگي

  رفتنت مرگ است

  در من بمان

 از هنوز تا هميشه................

نوشته شده در  ساعت 12:4  توسط مریم  | 


چهارشنبه 1388/09/04

حق با تو بود

حق با تو بود


جدار آرزوهایم را می شکنم


همه را روانه می کنم


به سوی قلم و كاغذی كه روزی باد خواهد برد

چونان اندیشه های واهی كه تك به تك آنها را


به شوق بهار روی گلبرگهای گلهای كنار پنجره ات نگاشته بودم


و باد پرپر کرد و برد


همیشه حق با تو بود...


می دانم


دستم به خورشید نمی رسد


چشمانم هم كه بیهوده


آسمان سرگردان را می پاید


راستش را بخواهی


حتی نمی دانم برای پایان كدام جمله باید


شكل علامت سوال بشوم


تا جوابم را بدهی!


گاهی فراموش می كنم


برای درك فاصله ی من


تا غرور این حروف


اتنظار زیادی از تو دارم!

امان از دزدان واژه


تقصیر من نیست

باور كن قحطی واژه شده است


مطمئنم اگر سهراب هم حالا اینجا بود


مرا چون علامت سوالی واژگون


كنار شعرش می گذاشت


اما تو همچنان ...


مهم نیست


دیگر كار از كار گذشته است


بعد از غروب نمناك نگاه من و تو


خورشید هم درد بی درمان گرفته است


آری حق با تو بود


دستم به خورشید نمی رسید!

www.hamtaraneh.com

 

نوشته شده در  ساعت 12:41  توسط مریم  | 


سه شنبه 1388/09/03

هیچ کجا مانند خانه خود آدم امن نیست

شقایق دختری بیست ساله با قدی متوسط و اندامی متناسب ،  موهایی که بصورت دم اسبی بسته بود ، ابروهای کوتاه ، چشم هایی سبز ، بینی باریک ،   دها نی  کوچک  و لبانی زیبا که حاکی از فرم ژنتیکی او بود اما با چهره ای خسته و مظلومانه ، به شهلا دلداری می داد و از او می خواست دیگر به آن موضوع فکر نکند . شهلا دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت ، فهم این موضوع که چطور در دو شب هر آنچه داشته و نداشته از کفش بیرون رفته برایش غیر ممکن بود . شهلا از  خانه فرار کرده بود که از دست پدر و برادرانش آسوده باشد ، اما به یک باره رکب مردی هوس باز را خورده بود . تحمل این همه درد کار ساده ای نبود ، نمی دانست باید چه کاری انجام دهد در حال و هوای خودش بود که دوباره صدای شقایق را شنید . شقایق خودش را معرفی کرد و داستان این که چگونه خام وعده های سر خرمن شده و به جای زندگی در خارج مورد سوء استفاده چند لات لا اوبالی قرار گرفته و آن ها او را در اینجا رها کردند و رفتند و ...  .  شهلا با شنیدن داستان زندگی شقایق ته دلش آرام شد و با دیدن دختری که شاید از او بدبخت تر باشد به خودش امیدوار شد و داستان خودش را برای  شقایق تعریف کرد و شقایق مدام به او دلداری می داد . شقایق گفت تقریبا  چند ماهی هست که آواره  این بندر هست  و به شهلا گفت فقط یک نصیحت می کنم  " به خانه پدرت برگرد و زندگی ملامت بار را تحمل کن " تنها چیزی که در  روزگار علاج ندارد مرگ است و باقی چیز ها را می شود درست کرد .    " هیچ کجا مانند خانه خود آدم امن نیست ، هر چند در آنجا غریبه باشی ، روزگار بی مروت به هیچ کس رحم نمی کند ، دنیا بدون تو یا با تو با خوشی تو یا با غم تو و هر چیز دیگر به راه خودش می رود و برای تو خم به ابرو نمی آورد  ، اصلا نمی فهمد که تو در این دنیا هستی یا نه ...  ، این روزگار گرگ ها را طعمه کفتار می کند  توکه مثل یک بره هستی  و ... " صحبت های شقایق تمام شد اما شهلا چیز زیادی از این صحبت ها متوجه نشد . شهلا نمی دانست می تواند به شقایق اعتماد کند یا نه . شهلا پس از سکوتی چند دقیقه ای چون تنها راه باقی مانده را اعتماد به شقایق         می دانست با او همراه شد . شقایق با اصرار فراوان شهلا قبول کرد در این سفر همراه  او باشد . مشکل اصلی شهلا و شقایق نداشتن پولی بود که به وسیله آن بتوانند با آن سفر کنند . پا به پای هم مانند دو معشوقه بسوی جاده خروجی بندر می رفتند و با هم از بدی روزگار صحبت می کردند که در طول راه  چند ماشین سواری برایشان بوق زدند اما وقتی موضوع بی پولی را فهمیدند آن ها را سوار نکردند دیگر بار یک کامیون جلوی پایشان ایستاد ، راننده پیاده شد و خواست به آن ها کمک کند ، شقایق به راننده گفت که به زابل میروند و هیچ پولی برای سفر ندارند ، راننده که خود عازم شرق کشور بود با شقایق طی کرد در صورتی آن ها را می برد که بتوانند خستگی سفر را از تنش در بیاورند ، شقایق قبول کرد ولی گفت فقط باید با او کار داشته باشد و نه شهلا . هر دو سوار ماشین شدند و راه افتادند . شهلا که با آن اتفاقاتی که دیشب برایش اتفاق افتاده بود خواب درستی نکرده بود ، در همان ابتدا به خواب رفت . وقتی از خواب بیدار شد دید کامیون در گوشه ای ایستاده ؛ راننده و شقایق نیستند ،با کمی دقت متوجه صدای ناله از پشت پرده پشت سرش شد ، پرده را کمی کنار زد ، بله ، درست می دید این صدای ناله شقایق بود که در زیر دست و پای یک غول هوس باز جان می کند . شهلا با دیدن این صحنه تازه متوجه منظور راننده شده بود ، اما او می توانست چه کاری انجام دهد ، حالش از روزگاری که در آن زندگی می کرد بهم خورد ، سرش به شکل عجیبی درد گرفته بود ، دیدن چهره مظلومانه بهراه چشم خیس شقایق او  را دیوانه می کرد اما او می توانست چه کاری انجام دهد ؟ چند بار دیگر در طول راه با چنین صحنه ای روبرو شد و  این که نمی توانست کاری بکند بیشتر از همه دیوانه اش می کرد ، یک بار هم که راننده دستش را بسوی او انداخت اما با ممانعت شقایق و شیون او دست از سرش بر داشت  .

 

نوشته شده در  ساعت 10:47  توسط مریم  | 


پنجشنبه 1388/08/14

عشقم سالگرد آشناييمون مبارك

cart-1.jpg

 

به خودم قول می دهم دیگر دلم برایت تنگ نشود

 

قول می دهم دیگر با ترنم صدایت آسمان چشمانم بارانی نشود

 

قول می دهم دیگربا تصور چهره زیبایت عاشق نی غریب

 

چشمانت

 

نشوم

 

قول می دهم دیگر با خاطرات زندگی نکنم

 

قول می دهم دیگر به کلبه دلتنگی ات نیایم

 

قول میدهم دیگر اشکهایم آبرویم را به تاراج نبرد

 

قول میدهم دیگر ستاره ی آرزویت را کم فروغ نکنم

 

قول میدهم آسمان دلم را با ستاره وجودت گل باران نکنم

 

قول میدهم دلم را اززیر پایت بردارم

 

قول میدهم دیگرآسمان ، ابراها را در روزهای دلتنگی ام نگریاند

 

قول میدهم دیگر نفسهایم را به عشق تو نکشم

 

قول میدهم دیگر در کلبه دلم جایت ندهم

 

...

 

ای مهربان

 

ای دوست

 

میدانم

 

خوب میدانم

 

و خوب میدانی

 

رویای جاوید زندگی ام تنها تویی

 

تنها روزنه ی شادی من ، خیال لحظه های زیبای با تو بودن

 

است

 

تلخی جدایی ات ، کامم را تلخ نمی کند چرا که شیرینیه بوسه

 

عشقت تا ابد جاوید است

 

می ستایمت به خوبی و پاکی

 

و به عظمت عشق سوگند

 

زنده ام ، تنها با یادت

 

و چه شیرین است در فراغ یوسف گریستن

 

بویش را از خاطرات گرفتن

 

و ارام گرفتن با عطر خوش مهربانی

 

نازنینم

 

خوب می دانم نمی توانم به هیچ کدام از قولهایم عمل کنم

 

چرا که رنگین کمان آسمان زندگی ام با هفت رنگ وجود

 

مهربانت رنگین شده

 

پس تا زنده ام می تازم.

نوشته شده در  ساعت 11:35  توسط مریم  | 


جمعه 1388/06/13

چه نا سپاسم خدایا

تقصیر دلم بود  ..دلم بزرگ نبود...هنگامی که خدا میخواست وارد دلم شود من همه و همه را

 وارد دلم نکرده بودم کسانی را پشت دلم قرار داده بودم بیرون از دلم

او میخواست که من همه ی افریده هایش را بپذیرم

همه را با غمهاشون با شادیهاشون با خوبیهاشون و با بدیهاشون

باید همه را به درون دلم راه میدادم تا خدا در درون دلم میهمان میشد

آه چه نا سپاسم خدایا

بخشند ه تر از تو سراغ ندارم خدایا

به کرمت به مهربانیت مرا  ببخش

ساز دلم را دوباره کوک میکنم تا با هر نغمه ای با هر زخمه ای صدای تو طنین بیندازد در فضای زندگیم

عشق به خود عشق به دیگران عشق به همه ی افریده های خداوند

من سعی میکنم  این را  ملکه ذهنم سازم

یا عشق مدد

 

نوشته شده در  ساعت 10:43  توسط مریم  | 


یکشنبه 1388/05/18

عشقم تولدت مبارک

4840.gif4840.gif4840.gif4840.gif4840.gif4840.gif4840.gif4840.gif4840.gif     

 تولدت مبارک    
 
 

 
می خواستم برایت هدیه ای بفرستم گل گفت: مرا بفرست تا با بوی خوشم عشق تو را به او برسانم، خار گفت: مرا بفرست تا در چشم دشمنانش فرو روم، کاغذ گفت مرا بفرست تا بر روی قلب سفیدم کلمات عشقت را بنویسی و برایش بفرستی ، ولی من تصمیم دارم مانند کبوتری سفید خودم را به تو هدیه کنم.


 
 
          تولد تولد تولدت مبارک                          بیا شمعا را فوت کن
                   تا صد و بیست سال زنده باشی
خوب حالا دیگه وقت دادن کادو هست. این دسته گل ها از طرف من تقدیم عشقم

http://pilot.persiangig.com/smile/4lqqtqvi.gifhttp://pilot.persiangig.com/smile/4lqqtqvi.gifhttp://pilot.persiangig.com/smile/4lqqtqvi.gifhttp://pilot.persiangig.com/smile/4lqqtqvi.gif http://pilot.persiangig.com/smile/4lqqtqvi.gif

به همرا یک سبد پر از کادو   اما کادوی اصلیت باشه واسه وقتی دیدمت 
خانوما آقایون ددددددددددست

loveshower.gif127fs2361263.gifBanane21.gifcancan.gif2uge4p4.gifgreenstars.gif
تولد تولد تولدت مبارک...مبارک مبارک تولدت مبارک...
یک سال بزرگتر شدی
چقدر قشنگتر شدی
ایشاالله ۱۰۰ ساله شی
 نه ۱۲۰ ساله شی
نه ۱۲۰ سال کمه
همیشه زنده باشی
محمد جونم تولدت مبارک
10 شاخه گل واست می فرستم 9 تا طبیعی یکی مصنوعی , یه کارت هم می زنم
روش می نویسم "امیدوارم تا پژمرده شدن آخرین گل عمر کنی"
وقتی که تو دنیا اومدی آسمون داشت می بارید....
ولی اون روز هوا نه بارونی بود و نه ابری
این اشک فرشته ها بود که از آسمون می چکید
چون یکی ازشون کم شده بود و اون یه نفر کسی نبود جز تو 
محمد عزیزم
کسی در تالار ِانتظار ِسرنوشت شمارش معکوس خود را برای به
دنیا آمدن یک فرشته دوست داشتنی آغاز کرده است.صدای بهم
خوردن بال معصوم فرشته ها می آید انگار آمدن تو نزدیکست....
لمس ِبودنت مبارک!!
چه اقبالی داشت فصلی را که تو تحویلش گرفتی...محمدم همین روز
عزیز تولدت چند نفر سفارشش را کرده بودند؟؟ چقدر مهربانی که
گذاشتی روزهای هفته هرکدام یک سال مزه کیک تولد تو را زیر
ساعتهای نازنینشان سپری کنند....
محمددوست داشتنی ِمن تولدت خیلی مبارک!
تولدت مبارک!

7093.gif7093.gif7093.gif7093.gif7093.gif7093.gif7093.gif7093.gif7093.gif7093.gif

                           
 

نوشته شده در  ساعت 10:0  توسط مریم  | 


سه شنبه 1388/02/01

تنهايي

سالها و شايد قرنهاست كه « من » در تنهايي به سر مي برم ....
نمي دانم از كدام لحظه لذت بخش دانستم كه تنهايي هم شادي آفرين است ؟
به همان اندازه اي كه شادي تنهايي آفرين است ...پشت درياي خيال من كسي نيست ...!
و « من » دايره وار به دور غرايز وامانده خويش با تنهايي افسار گسيخته ام « صفا » مي كنم ! ..
 هيچگاه خويش را رها نيافته بودم . من آزاد آزادم و بند خاطرات مرا به دايره و گرداب تهديد مي كند ! ...
 بار سبك هستي به شانه ام خستگي آفرين است ... كمي سنگين تر ... كمي محمل تر ..كمي « بار » به دوش من بگذار ...
كجاي اين هستي پهناور من از تنهايي بگريزم ...
بشر در آستانه ورشكستگي است از غم تنهايي ...
 نه تنهايي را اگر شاد لمس كنيم شادي آفرين هم هست
 

نوشته شده در  ساعت 11:45  توسط مریم  | 


سه شنبه 1388/01/18

باید بروم....

باید بروم و خواهم رفت
مسافری بیش نیستم با کوله بار اندوه
مبدا خاک نیستی و مقصد حریم چشم های توست
زیاد زیسته ام ومستحق نبوده ام
حال باید بروم
من از راه دور آمده بودم و اینجا فقط استراحت گاهم بود
باید بروم و خواهم رفت
در هر گوشه ای که اتراق کردم
تکه ای از وجودم را به آنجا بخشیدمو آخرین تکه ی ممکن را که قلبم بود
در اینجا به خاک سپردم
که اگر روزی پشیمان شدی حد اقل چیزی از من به یادگار داشته باشی
باید بروم و خواهم رفت
تنها چیز با ارزشی که دارم فقط پاهایم هستند
اینها را به زور از چنگ شیطان حفظ کرده ام
و با آنها میروم
باید بروم همه منتظر رفتن منند
یادم باشد که سلامت را به سفر برسانم
خودت گفته بودی
خواهم رفت و تا ابد باز نخواهم گشت
شاید در استراحت گاه بعدی پاهایم را به امانت بسپارم
و برای همیشه قید سفر را بزنم
باید بروم و
رفتم...
خدا نگه دارت
 
مرگ 
 

نوشته شده در  ساعت 12:8  توسط مریم  | 


درباره ي من
نوشته هاي سابق

آذر 1388
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387

موضوع مطالب
لينک دوستان

یادداشتهای من
دانستني ها
دوستت دارم ای عشق
مهندسی معدن و علوم وابسته
من و تنهایی
منظورم از عشق، عشق به بنده خداست. تازشم من عاشق خدا هستم
سلول تنهایی من
تنهایی یک دل شکسته
الهـي از عمر من بكاه و بر عمـر ليلي افزاي
صفاي اشك وفاي غم
ناظر خلق کننده
دردو دل
از همه چي از همه رنگ
منم آن عاشق همیشه تنها

قالب از

www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنين