طاووس پرهاي زيباش و باز كرد و به رودخانه نزديك شد,به تصوير خودش در آب زلال رودخانه نگاه كرد,چقدر زيبا بود.با خودش گفت :من زيبا ترين پرنده ء دنيا هستم و از ته دل خنديد و دوباره به تصوير خودش در آب خيره شد.پرهايي با نقشه زيبا و رنگهاي دلنشين.تركيبي از سبز و آبي,كه به زيباترين شكل ممكن كنار هم چيده شده بودند همراه با گردني كشيده و تاجي با شكوه. .با وجود اين همه زيبايي طاووس خيلي تنها بود و حتي يك دوست هم نداشت.اون هيچ پرنده اي رو لايق همنشيني با خودش نمي دونست و اونقدر مغرور بود كه حتي به سلام ديگران پاسخ نمي داد.پرنده ها هميشه تو دلشون زيبايي طاووس و تحسين مي كردن اما هيچ كدوم دوست نداشتن حتي به طا ووس نزديك بشن چه برسه به اين كه بخوان باهاش هم صحبت بشن.روزها به همين منوال مي گذشت و طاووس ,مست از زيبا يي,به تحسين خودش مشغول بود و بس ,تا اينكه شبي جغد پير آواز شومش و سر داد و به همه اعلام كرد كه فردا رعد و برق و طوفان عظيمي در راه و همه بايد تو خونه هاشون بمونن تا در امان باشن.جغد پير به خونه تمام پرنده ها سر زد و اين خبر و به اونها داد ولي به خونه ء طاووس نزديك نشد چون مي دونست طاووس حاضر نمي شه با پرنده زشت و پيري مثل اون هم كلام بشه.صبح روز بعد وقتي طاووس از خواب بيدار شد ,طبق معمول هر روز براي تماشاي عكس خودش در آب ,به كنار رودخانه رفت و پرهاش و باز كرد,با اين كه تابستان بود باد سردي مي وزيد و ابرها خورشيد و زنداني كرده بودن.ناگهان آسمان تيره و تار شد و رعد و برق شروع شد.طاووس كاملا گيج شده بود و نمي دونست چيكار بايد بكنه.ترس وجودش و به لرزه در آورده بود و پاهاش قدرت حركت نداشتن.در همين گير و دار رعد به درخت كاج كنار طاووس اصابت كرد و كاج آتش گرفت و يكي از شاخه هاي شعله وركاج روي طاووس افتاد.طاووس وحشت زده ,به پرهاش نگاه كرد .پرهاي زيباش در آتش مي سوختن و درد تمام وجودش و مال خود كرده بود.چشمهاش و بست و آمادهءمرگ شد.احساس مي كرد لحظات آخر عمرشه كه قطرات سرد باران رو روي صورتش احساس كرد.بله باران مي باريد.طاووس چشمهاش و باز كرد,چشمهاش از شدت دود مي سوخت و جايي رو نميديد.به زحمت خودش و به خونه اش رسوند و از شدت خستگي و درد به خواب عميقي فرو رفت.
صبح شده بود و آسمان آفتابي و صاف بود,انگار نه انگار كه طوفاني در كار بوده.طاووس چشمهاش و باز كرد,پس هنوز زنده بود.به سختي خودش و كنار رودخانه رسوند و خودش و در آب نگاه كرد و آه بلندي كشيد.پرهاي زيباي من !!خدايا ببين چه بلايي سر شون اومده.بي اختيار اشك از چشمانش جاري شد.ديگه از اون پرندهء زيبا اثري باقي نمانده بود .تمام پرهاي طاووس سوخته بودن و خاكستر شده بودن.طاووس تا تاريكيه هوا,كنار رودخانه نشست و گريه كرد.رودخانه دلش به حال طاووس سوخت,هر چند دل خوشي از طاووس نداشت اما با ديدن اشكهاي اون,طاقت نياوورد و گفت:گريه نكن طاووس زيبا,مي توني زيبايي تو دوباره بدست بياري.
طاووس گفت:به من نگو زيبا,به پرهاي قشنگم نگاه كن!!ديگه هيچوقت مثل روز اول نمي شن.
رودخانه گفت:از ققنوس بزرگ كمك بخواه,اون پرنده ءآتشه و خيلي داناست.حتما مي تونه بهت كمك كنه.
طاووس ,ققنوس و به خاطر داشت,پرنده اي بزرگ با بالهاي آتشين و منقار بزرگ كه هفته اي يك بار براي خوردن آب از كوه بلندي كه محل زندگيش بود پايين مي اومد.با خوش فكر كرد:يعني ققنوس مي تونه به من كمك كنه؟اصلا به من كمك مي كنه؟من چطور از يه پرنده درخواست كمك كنم؟؟ولي چاره اي نداشت.بايد منتظرققنوس مي شد.بالاخره روز موعود فرا رسيد و ققنوس به رودخانه نزديك شد.عظمت ققنوس چشمهاي طاووس و خيره كرده بود.تا به حال به ققنوس توجه نكرده بود,بالهاي آتشين ققنوس زيبا و پر ابهت بودن.طاووس به ققنوس نزديك شد و سلام كرد.ققنوس با تعجب به طاووس خيره شد ه بود كه طاووس گفت:من طاووسم شما من و به خاطر ميارين؟ققنوس با خودش گفت:آها همون پرنده ء زيبا و مغرور,ولي چرا به اين شكل در اومده؟يادش ميومد كه وقتي كه به پرهاي طاووس نگاه مي كرد احساس آرامش مي كرد و دلش مي لرزيد.جواب داد:بله ,البته,مگه ميشه پرنده اي به زيبايي و شكوه شما رو فراموش كرد؟طاووس اشك ريزان گفت:زيبا بودم ولي حالا به من نگاه كنيد!!آتش زيبايي من و خاكستر كرده.به من گفتن كه ققنوس دانا مي تونه يه من كمك كنه.شما به من كمك مي كنين؟ققنوس مهربان ,طاقت ديدن اشكهاي طاووس و نداشت و قبول كرد به طاووس كمك كنه.معالجه ء طاووس كار طاقت فرسايي بود,ققنوس هر روز يكي از پرهاي آتشينش رو از بالهاش جدا مي كرد و در آب رودخانه فرو مي برد و تبديل به خاكستر مي كرد ,خاكستر پرهاش و با شيرهء درختان جنگلي مخلوط مي كرد و روي پرهاي طاووس مي ماليد,تا اينكه طاووس دوباره زيبايي خودش و بدست آوورد و وقت رفتن ققنوس فرا رسيد.طاووس نمي تونست از ققنوس جدا بشه,نمي خواست دوباره مزهء تنهايي و بي كسي رو بچشه.هر چند ققنوس به زيبايي طاووس نبود اما طاووس فكر مي كرد تنها پرنده اي كه لايق همنشيني با اونه همين ققنوسه.لحظه ء خداحافظي بود,ققنوس سعي مي كرد به طاووس نگاه نكنه تا جدايي از طاووس براش راحت تر بشه.طاووس به چشمان ققنوس خيره شد و گفت:چطور مي توني من و ترك كني؟از من خسته شدي؟چرا براي هميشه پيش من نمي موني؟ققنوس سرش و پايين انداخت و گفت:من به قولي كه به تو داده بودم عمل كردم ولي بودن من اينجا درست نيست.من از آتشم و پرهاي تو لطيف و حساسن.يادت رفته اتش چه بلايي سرت آوورد؟من و تو نمي تونيم در كنار هم زندگي كنيم,ما با هم فرق داريم.طاووس با چشمان اشكبار گفت:من دوست دارم....ققنوس مي خواست پرواز كنه و بره,ديگه بيشتر از اين نمي تونست زير نگاه سنگين طاووس طاقت بياره اما بالهاش قدرت پرواز نداشتن.بي اختيار به طاوس نگاه كرد ,چقدر زيبا بود,دلش مي خواست براي هميشه كنار طاووس بمونه اما عقلش بهش مي گفت اين امكان پذير نيست كه نيست.در دل ققنوس غوغايي به پا بود,طاقتش تموم شده بود و بالاخره قطره اشكي از چشمانش سرازير شد.اشك ققنوس.ققنوس آتشين و جاودانه ,به خاطر جدايي از طاووس اشك مي ريخت!قطره اشك روي گونهء ققنوس جاري شد و به زمين افتاد.ناگهان نور خيره كننده اي همه جا رو فراگرفت و الهه ء آرزوها ظاهر شد.ققنوس بزرگ چرا غمگيني؟تو كه حلال تمام مشكلاتي,تو كه عمر جاودان داري,در حسرت چه چيز اشك مي ريزي؟الهه ء زيبا,عاشقي كه نمي تونه در كنار عشقش باشه ,چاره اي جز اشك ريختن داره؟عمر جاودان در فراق معشوق ؟كاش جاودانه نبودم,كاش دانايي نداشتم ولي در كنار عشقم مي موندم و مي مردم.ناگهان همه جا تاريك شد و صداي مهيبي در جنگل پيچيد و بعد سكوت مطلق.آسمان به حالت عادي برگشته بود و طاووس هراسان به دنبال ققنوس مي گشت.ققنوس ,ققنوس!تو كجايي؟نكنه از پيشم رفتي؟جواب بده و صدايي پاسخ داد:من اينجام طاووس قشنگ.طاووس به سمت صدا دويد.چيزي رو كه مي ديد باور نمي كرد.يك طاووس ماده زشت كنار تخته سنگ ايستاده بود.نه از بالهاي پر ابهت آتشين خبري بود و نه از پرهاي زيبا و قشنگ.تو ققنوسي؟بله ,حالا مي تونم تا ابد كنارت بمونم.ولي چه بلايي به سرت اومده؟چرا چرا ....خوب من عمر جاودانم رو و حكمتم رو به الهه آرزوها دادم و در عوض هم نوع تو شدم.حالا تو يك طاووس نر هستي و من يك طاووس ماده.طاووس حتي دلش نمي خواست به ققنوس نگاه كنه.با خودش فكر كرد:من به اين زيبايي چطور تمام عمرم رو با اين موجود زشت سر كنم؟مگه نه اين كه تمام پرندگان زيباي جنگل ,آرزوي همنشيني و هم صحبتي با من و دارن؟رو به ققنوس كرد و گفت:تو دروغ ميگي.تو مي خواي با اسم ققنوس از من سوئ استفاده كني,ققنوس من و ترك كرده ورفته.از اين جا دور شو موجود زشت.ققنوس چيزي رو كه مي شنيد نمي تونست باور كنه.با زندگيش چه كرده بود؟عاشق كي شده بود؟عاشق يك موجود ظاهر بين مغرور؟؟؟؟با خودش گفت :اينجا جاي من نيست و از طاووس مغرور حق ناشناس دور شد و از اون به بعد هيچ كس ققنوس و نديد.سالها گذشت و روزي صاعقه دوباره جنگل رو به آتش كشيد ...........
