X
تبلیغات
تلخ وشیرین
هرچی دل بگه
با صدایی گرفته از باد پرسیدم " دلیل گریه ام چیست؟ "
و باد بدون توجه به سوالم به راه خود ادامه داد.
از قطرات باران که بر صورتم می لغزیدند پرسیدم " چرا گریانم؟ "
باران هم بدون آمیختن با قطرات اشک من بر زمین ریخت و به جریان آب پیوست.
 
 
آفتاب با ملایمت خاصی بر صورتم می تابید
از او پرسیدم " دلیل اشکم چیست؟ "
او هم بدون جوابی به من به ابدبت خود پیوست.
 
 
از پرندگان در حال پرواز پرسیدم" دلیل اشکم چیست؟"
آنها هم بدون توجه به سوالم به دنبال رزق و روزی خود رفتند.
 
 
به تنهایی در کنار رودخانه نشستم و در افکار خود فرو رفتم
پاسخ به سوال خودم را درتمامی طبیعت یافتم
زندگی بدون هدف وجود ندارد
بعضی با موفقیت و بعضی با شکست مواجه میشوند!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/05/13ساعت 11:24  توسط مریم | 

 


 

او دلش می خواست بماند

 

همینجا...

 

زیر سایه ی مهربانت

 

اما گاهی...

 

ماندن، ضمانت بودن نیست

 

گاهی بودن، دلیلی برای دلتنگ نبودن نمی شود

 

گاهی هزار فاصله را می شود به یک نگاه، ساده پنداشت

 

گاهی هزار راه نرفته را، گریه می تواند کرد...

 

گاهی می شود بود...

 

می شود ماند...

 

با یک تبسم... یک نگاه... یک پرواز

 

ارتفاع دوست داشتنم این روزها، سر به فلک کشیده...

 

قصیده ی شعرهایم،

 

ناب ترین واژه ها را در تلاطم خطوط بازی می دهد

 

حال و هوای دست هایم این روزها،

 

زیر رعشه ی باد سخت می لرزد

 

و تو ای ناب ترین شعر حیات !

 

مبادا شانه هایت خمیده شود،

 

 زیر روزمرگی  قدم های من

 

مبادا شاخه ی نسترن،

 

در انحصار سکوت پر تلاطمت،

 

 پژمرده ی بی رحمی ایام شود

 

مبادا بودنم عادت شود...!!

 

مبادا دلت بلرزد از این همه فاصله،

 

 از این همه رنج، غربت... تنهایی

 

اختیار قلم پاک از دست رفته...

 

چه می گویم؟

 

تو و غربت؟ ...آشنای روزهای غریبم!

 

تو و رنج؟ .... آرامش نفس های خسته ام!

 

من و تنهایی...؟ مونس شبهای بی ستاره ام!

 

ما و دلتنگی؟...

 

وقتی حتی خدا... واژه ی مقدس دوست داشتن را به بهانه ی

 

 ما مقدر می کند

 

وقتی حیای آغوش فراخ نرگس ها را، آسمان به یغما می برد

 

وقتی در جوار بی راهه نرسیدن.... به تو می رسم

 

به توای یگانه بهانه ی پاک زیستن...

 

به تو ای صاحبدل باغ نسترن های عاشق...

 

عهدی با من ببند...

 

که بمانی منتظرم!

 

همینجا...

 

زیر سایه ی خنک دست نوشته هایم...

 

در جوار سادگی حرف هایم...

 

و من نیز عهد می بندم...

 

که رسم عاشقی را سخت بر دیوار دلم بکوبم...

 

و دوستت بدارم...

 

از اینجا...

 

تا خدا...

 

با خدا....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/04ساعت 8:47  توسط مریم | 

 

 

 

زنبق خاطراتم  

 

از پیچک ذهنم بالا می رود

 

دهان تو را می شنوم

 

تا نامم مرور شود در هجای

 

لحظه های سنگین سکوتی که یعنی

 

دوستت دارم  را زمزمه کنی

 

در تلنگر دلهره های هر روز – هرروز...

 

و یادم نمی آید که بی نام تو آغاز شده باشم

 

این ابتدای داستان از زبانم موج می گیرد

 

و پیشانی لحظه ها را چروک می دهد

 

که سکوت را در حوصله

 

امروز شاید شروع شود

 

این  روزهای های فراموشی

 

پر از سمفونی های

 

نیامدنهای توست که خسته ام می کند

 

امروز چه روزیست که نیستی؟...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/04/22ساعت 11:30  توسط مریم | 

نيستم! حرف هاي تازه هم ندارم

فقط با شما دردهاي کهنه را مرور مي کنم

 

ميبيني سکوتم را...؟

 

دوست داشتن هميشه گفتن نيست...ديدن نيست...

 

گاه سکوت است...گاه نگاه...

 

من از سکوت گريزان بوده ام هميشه....

 

اما سالهاست که سکوت کرده ام

 

و اينک ترس مرا تکان ميدهد و من پيوسته به عقب بر مي گردم

 

و ازخود اين سوال را بارها مي پرسم! که ايا راه را عوضي امده ام؟

 

دلم گرفته از اين فريبها و نيرنگها...

 

از اين دو رويه مردمان بيهوده گر...

 

از انهايي که خدا را پشت يک تکه ابر پنهان کرده اند...

 

چرا؟

 

چرا سادگي ها هميشه تهش باختن است؟

 

چرا قلب ساده ي من هميشه ساخت و ويران نکرد

 

اما ساخته هايش را ويران کرد دست فريب...

 

چرا بالهايم را ديگران نمي بينند؟

 

پرواز را از همين سکوي کوچک هم مي شود اغاز کرد.

 

 

 

در آرزوي پرواز , گذشتن از روي دريا و رسيدن به خورشيد ...

 

در آرزوي پريدن از لب صخره و اوج گرفتن در آسمان مي دوي

 

اما به انتها که مي رسي ... صبر مي کني !

 

مي ترسي وقتي بپري به جاي پرواز

 

در آسمان آرزوها در درياي کبود ناخواسته ها غرق بشي ...

 

يا حتي پرواز کني ولي خورشيد تنت رو بسوزونه ,

 

تني که به خاطر ترس از ندانسته ها و يک جا

 

ايستادن داره سنگ و سرد مي شه !

 

نه ! من اجازه نمي دم

 

اين گرماي خوابيده زير خاکستر وجودم خاموش بشه !

 

مي پرم ... پرواز مي کنم ... به خورشيد مي رسم ... ؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/04/21ساعت 10:16  توسط مریم | 

 

من محتاج توام

 

از عشق که....نه....


اما از عاقبت بی عقوبت! این همه فاصله،


از انتهای نامعلوم این کوچه های بی چراغ و چلچله!،


چرا.........می ترسم!......



من از لحظه ای که چشم های تو،


بین آوار این همه نگاه معنا دار گم شوند!


من از دمی که بازدم تو پاسخش نباشد،


می ترسم!

اما اگر راستش را بخواهی!


نمی دانم که از عاقبت این همه ترانه و نامه ی بی جواب!


می ترسم یا نه؟!


فقط می دانم که.....محتاجم!




محتاج سکوت ستاره!


محتاج لطافت صبح!


محتاج صبر خدا!


من محتاج ترانه های بی قفس ِ پر از کبوترم!

من محتاج واژه های ساده و بی تکلفم


واژه هائی که بشود با آب غسلشان داد!


من محتاج نگاهی از جنس آب و لبخندی از جنس صداقتم
!


من محتاج عطر یک احساس باران زده ی نمناکم!


 

sh1.jpg

 

من محتاج توام!


محتاج نگاه تو،


محتاج لبخند تو،


محتاج احساس تو،


همین!


از این ساده تر و بی تکلف تر در کلام من نمی گنجد!


من محتاج توام که بیایی و مرورم کنی!


با یک هوا هق هق!


با یک جفت نگاه خیس!

من محتاج یک دنیا آسمان ابریم!


که ببارد،....که برای من بشود،


بهانه ای از جنس معجزه!


تا بگویم تو را به حرمت این ابرها که می گریند قسم!.... محتاج توام!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/11/23ساعت 11:58  توسط مریم | 
وقتی تو را نزدیک خود می بینم هیچ کس را نمی بینم. نمی خواهم ببینم. حتی نمی خواهم صداهای اطراف را بشنوم. دوست دارم فقط خیره ات شوم، خیره ام شوی، حتی ... حتی لبخند هم نزنی!!! و من مدام تعجب کنم. تعجب کنم از کار خداوند. تعجب کنم از حالات درونی ام. آنقدر نگاهت کنم که یکدفعه یادم بیافتد معشوقه ام هستی و خجالت بکشم از نگاه کردن به تو و سرم را به تندی بر زمین بدوزم، ولی باز طاقت نیاورم و با گوشه چشمی دوباره زیر نظر بگیرمت. دوست دارم محوت شوم. آنقدر محوت شوم که حتی ندانم زمان چگونه گذشت. اصلا... اصلا زمان برایم مهم نیست. حتی دوست دارم لذت این محو شدن برای چند ثانیه نیز اگر باشد، باشد ولی این لذت را با تمام وجود درک کنم ... و آنگاه راضی می شوم. اینکه حداقل کمی از عطش عشقم را در آن لحظه فرو نشانده ام راضی ام می کند ولی خوب می دانم، می دانم که فرو نشانده نمی شود. هر بار که این کار را کرده ام فردایش عطشم چندین برابر شده است. می دانی چرا؟ چون لذت این کار را چشیده ام. لذت فرو نشاندن اندکی از این عطش را با تمام وجود حس کرده ام واین مرا به اوج می برد. می لغزاندم درون تو ... انگار که آبی سرد روی شئی گرم می لغزد. انگار که آبی از درونم روان است و تا به نزدیکی قلبم می رسد یکدفعه بخار می شود. صدای "هاو" کردن هایم را نشنیده ای مگر وقتی چشم بر زمین می دوزم؟! اگر این هاو کردن ها نبود قلبم فشرده می شد، آنقدر که خفه ام می کرد و همین باعث عرق کردن هایم و بی حالیم می شد. دوست داشتم این عرق کردن ها را ... گر گرفتن ها. چون از اعماق دلم بر می خواستند و در اعماق دلم نیز فقط تو بودی. انگار با این بی حالی مست می شدم. و عرق هایم ... می دانستی حالم را و برای همین همیشه پاکشان می کردی ... با آن دستمال گوشه گلی ات و من باز به تو خیره می شدم، مثل یک بچه . هرم نفس هایت که به من می خورد مست ترم می کرد و همین عرق کردن هایم را شدیدتر، آنقدر که لباس هایم به تنم می چسبید. تو نیز عرق می کردی. نمی دانم مثل من بخاطر دلت بود یا بخاطر خستگی ات. عرق کردن تو را نیز دوست داستم. چون می دانستم که برای من است. احساس تملک نمی کردم در تو .... ولی اینکه برای من باشی دیوانه ام می کرد. و باز مست ترم. چقدر مستی را دوست دارم خدا
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/10/20ساعت 9:55  توسط مریم | 

درهای زندگی بسته نیست همچنان كه ماه هیچگاه
بخواب نمیرود
همچنان كه نفس تو از عشق آغاز میشود و به گلی
در تپه های بهشت میرسد.
درهای زندگی  همیشه باز است همچنان كه آفتاب
هر روز در پیراهن تو میتپد،پنجره قلبت را باز
بگذارعطری زیبا میخواهند به دیرار تو بیاید.
دفتر چه خاطراتت را باز كن و سطر های سرد و
برهنه را بخوان،حتماً مرادرآخرین سطر خوااهی
یافت كه به همراه كبوتر ها به تو خیره شده ام.
مرا در ساقة یك شبدر گمنام و در ریشه های یك
گندم مهربان بخوان،من در بالهای یك سینه سرخ
خانه دارم من هر روز به هوا و آبهایی كه در زیر
پای تو میگذرند سلام میفرستم من سالها بیش از
آنكه زمین با خورشید دوست بوده با تو دوست
بوده ام اگر همه دفتر های جهان هم مال من باشند
نمیتوانند حرفهایم را برایت بنویسنداگر همه
روز ها مال من باشند  اگر همه شبها را در كاسه
من بریزند  اگر همه درختان بخاطر من مداد شوند
باز هم نمیتوانم گوشه ای از نگاه ترا بسرایم.
دلم در سینه میتپد و حرفهایم از دهان تو بیرون
می آید من بی تو یك قطره اشك نارسم.
درهای زندگی بسته نیست چون تو هر روز گلهای
آفتابگردان را به احوالپرسی من میفرستی....


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/10/02ساعت 12:55  توسط مریم | 

ولی ای ماه قشنگ

 

آن چه در ما جاری است این همه فاصله نیست!

 

چشمه گرم وصال است و عبور...

 

زندگی...می گذرد تند و آسان و سبک...!

 

عاشق هم باشیم عاشق بودن هم

 

عاشق ماندن هم عاشق شادی و هر غصه هم....

 

روز نو هر روز است

 

فکر را نو بکنیم....!

 

....عشق را سر بکشیم...!

 

زندگی

 

می گذرد...!تند و آسان و سبک!!!

 

 

 

كوچك باش و عاشق ...

 كه عشق ،

 خود میداند آئین بزرگ كردنت را

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/25ساعت 11:21  توسط مریم | 

طاووس پرهاي زيباش و باز كرد و به رودخانه نزديك شد,به تصوير خودش در آب زلال رودخانه نگاه كرد,چقدر زيبا بود.با خودش گفت :من زيبا ترين پرنده ء دنيا هستم و از ته دل خنديد و دوباره به تصوير خودش در آب خيره شد.پرهايي با نقشه زيبا و رنگهاي دلنشين.تركيبي از سبز و آبي,كه به زيباترين شكل ممكن كنار هم چيده شده بودند همراه با گردني كشيده و تاجي با شكوه. .با وجود اين همه زيبايي طاووس خيلي تنها بود و حتي يك دوست هم نداشت.اون هيچ پرنده اي رو لايق همنشيني با خودش نمي دونست و اونقدر مغرور بود كه حتي به سلام ديگران پاسخ نمي داد.پرنده ها هميشه تو دلشون زيبايي طاووس و تحسين مي كردن اما هيچ كدوم دوست نداشتن حتي به طا ووس نزديك بشن چه برسه به اين كه بخوان باهاش هم صحبت بشن.روزها به همين منوال مي گذشت و طاووس ,مست از زيبا يي,به تحسين خودش مشغول بود و بس ,تا اينكه شبي جغد پير آواز شومش و سر داد و به همه اعلام كرد كه فردا رعد و برق و طوفان عظيمي در راه و همه بايد تو خونه هاشون بمونن تا در امان باشن.جغد پير به خونه تمام پرنده ها سر زد و اين خبر و به اونها داد ولي به خونه ء طاووس نزديك نشد چون مي دونست طاووس حاضر نمي شه با پرنده زشت و پيري مثل اون هم كلام بشه.صبح روز بعد وقتي طاووس از خواب بيدار شد ,طبق معمول هر روز براي تماشاي عكس خودش در آب ,به كنار رودخانه رفت و پرهاش و باز كرد,با اين كه تابستان بود باد سردي مي وزيد و ابرها خورشيد و زنداني كرده بودن.ناگهان آسمان تيره و تار شد و رعد و برق شروع شد.طاووس كاملا گيج شده بود و نمي دونست چيكار بايد بكنه.ترس وجودش و به لرزه در آورده بود و پاهاش قدرت حركت نداشتن.در همين گير و دار رعد به درخت كاج كنار طاووس اصابت كرد و كاج آتش گرفت و يكي از شاخه هاي شعله وركاج روي طاووس افتاد.طاووس وحشت زده ,به پرهاش نگاه كرد .پرهاي زيباش در آتش مي سوختن و درد تمام وجودش و مال خود كرده بود.چشمهاش و بست و آمادهء‌مرگ شد.احساس مي كرد لحظات آخر عمرشه كه قطرات سرد باران رو روي صورتش احساس كرد.بله باران مي باريد.طاووس چشمهاش و باز كرد,چشمهاش از شدت دود مي سوخت و جايي رو نميديد.به زحمت خودش و به خونه اش رسوند و از شدت خستگي و درد به خواب عميقي فرو رفت.
صبح شده بود و آسمان آفتابي و صاف بود,انگار نه انگار كه طوفاني در كار بوده.طاووس چشمهاش و باز كرد,پس هنوز زنده بود.به سختي خودش و كنار رودخانه رسوند و خودش و در آب نگاه كرد و آه بلندي كشيد.پرهاي زيباي من !!خدايا ببين چه بلايي سر شون اومده.بي اختيار اشك از چشمانش جاري شد.ديگه از اون پرندهء زيبا اثري باقي نمانده بود .تمام پرهاي طاووس سوخته بودن و خاكستر شده بودن.طاووس تا تاريكيه هوا,كنار رودخانه نشست و گريه كرد.رودخانه دلش به حال طاووس سوخت,هر چند دل خوشي از طاووس نداشت اما با ديدن اشكهاي اون,طاقت نياوورد و گفت:گريه نكن طاووس زيبا,مي توني زيبايي تو دوباره بدست بياري.
طاووس گفت:به من نگو زيبا,به پرهاي قشنگم نگاه كن!!ديگه هيچوقت مثل روز اول نمي شن.
رودخانه گفت:از ققنوس بزرگ كمك بخواه,اون پرنده ءآتشه و خيلي داناست.حتما مي تونه بهت كمك كنه.
طاووس ,ققنوس و به خاطر داشت,پرنده اي بزرگ با بالهاي آتشين و منقار بزرگ كه هفته اي يك بار براي خوردن آب از كوه بلندي كه محل زندگيش بود پايين مي اومد.با خوش فكر كرد:يعني ققنوس مي تونه به من كمك كنه؟اصلا به من كمك مي كنه؟من چطور از يه پرنده درخواست كمك كنم؟؟ولي چاره اي نداشت.بايد منتظرققنوس مي شد.بالاخره روز موعود فرا رسيد و ققنوس به رودخانه نزديك شد.عظمت ققنوس چشمهاي طاووس و خيره كرده بود.تا به حال به ققنوس توجه نكرده بود,بالهاي آتشين ققنوس زيبا و پر ابهت بودن.طاووس به ققنوس نزديك شد و سلام كرد.ققنوس با تعجب به طاووس خيره شد ه بود كه طاووس گفت:من طاووسم شما من و به خاطر ميارين؟ققنوس با خودش گفت:آها همون پرنده ء زيبا و مغرور,ولي چرا به اين شكل در اومده؟يادش ميومد كه وقتي كه به پرهاي طاووس نگاه مي كرد احساس آرامش مي كرد و دلش مي لرزيد.جواب داد:بله ,البته,مگه ميشه پرنده اي به زيبايي و شكوه شما رو فراموش كرد؟طاووس اشك ريزان گفت:زيبا بودم ولي حالا به من نگاه كنيد!!آتش زيبايي من و خاكستر كرده.به من گفتن كه ققنوس دانا مي تونه يه من كمك كنه.شما به من كمك مي كنين؟ققنوس مهربان ,طاقت ديدن اشكهاي طاووس و نداشت و قبول كرد به طاووس كمك كنه.معالجه ء طاووس كار طاقت فرسايي بود,ققنوس هر روز يكي از پرهاي آتشينش رو از بالهاش جدا مي كرد و در آب رودخانه فرو مي برد و تبديل به خاكستر مي كرد ,خاكستر پرهاش و با شيرهء درختان جنگلي مخلوط مي كرد و روي پرهاي طاووس مي ماليد,تا اينكه طاووس دوباره زيبايي خودش و بدست آوورد و وقت رفتن ققنوس فرا رسيد.طاووس نمي تونست از ققنوس جدا بشه,نمي خواست دوباره مزهء تنهايي و بي كسي رو بچشه.هر چند ققنوس به زيبايي طاووس نبود اما طاووس فكر مي كرد تنها پرنده اي كه لايق همنشيني با اونه همين ققنوسه.لحظه ء خداحافظي بود,ققنوس سعي مي كرد به طاووس نگاه نكنه تا جدايي از طاووس براش راحت تر بشه.طاووس به چشمان ققنوس خيره شد و گفت:چطور مي توني من و ترك كني؟از من خسته شدي؟چرا براي هميشه پيش من نمي موني؟ققنوس سرش و پايين انداخت و گفت:من به قولي كه به تو داده بودم عمل كردم ولي بودن من اينجا درست نيست.من از آتشم و پرهاي تو لطيف و حساسن.يادت رفته اتش چه بلايي سرت آوورد؟من و تو نمي تونيم در كنار هم زندگي كنيم,ما با هم فرق داريم.طاووس با چشمان اشكبار گفت:من دوست دارم....ققنوس مي خواست پرواز كنه و بره,ديگه بيشتر از اين نمي تونست زير نگاه سنگين طاووس طاقت بياره اما بالهاش قدرت پرواز نداشتن.بي اختيار به طاوس نگاه كرد ,چقدر زيبا بود,دلش مي خواست براي هميشه كنار طاووس بمونه اما عقلش بهش مي گفت اين امكان پذير نيست كه نيست.در دل ققنوس غوغايي به پا بود,طاقتش تموم شده بود و بالاخره قطره اشكي از چشمانش سرازير شد.اشك ققنوس.ققنوس آتشين و جاودانه ,به خاطر جدايي از طاووس اشك مي ريخت!قطره اشك روي گونهء ققنوس جاري شد و به زمين افتاد.ناگهان نور خيره كننده اي همه جا رو فراگرفت و الهه ء آرزوها ظاهر شد.ققنوس بزرگ چرا غمگيني؟تو كه حلال تمام مشكلاتي,تو كه عمر جاودان داري,در حسرت چه چيز اشك مي ريزي؟الهه ء زيبا,عاشقي كه نمي تونه در كنار عشقش باشه ,چاره اي جز اشك ريختن داره؟عمر جاودان در فراق معشوق ؟كاش جاودانه نبودم,كاش دانايي نداشتم ولي در كنار عشقم مي موندم و مي مردم.ناگهان همه جا تاريك شد و صداي مهيبي در جنگل پيچيد و بعد سكوت مطلق.آسمان به حالت عادي برگشته بود و طاووس هراسان به دنبال ققنوس مي گشت.ققنوس ,ققنوس!تو كجايي؟نكنه از پيشم رفتي؟جواب بده و صدايي پاسخ داد:من اينجام طاووس قشنگ.طاووس به سمت صدا دويد.چيزي رو كه مي ديد باور نمي كرد.يك طاووس ماده زشت كنار تخته سنگ ايستاده بود.نه از بالهاي پر ابهت آتشين خبري بود و نه از پرهاي زيبا و قشنگ.تو ققنوسي؟بله ,حالا مي تونم تا ابد كنارت بمونم.ولي چه بلايي به سرت اومده؟چرا چرا ....خوب من عمر جاودانم رو و حكمتم رو به الهه آرزوها دادم و در عوض هم نوع تو شدم.حالا تو يك طاووس نر هستي و من يك طاووس ماده.طاووس حتي دلش نمي خواست به ققنوس نگاه كنه.با خودش فكر كرد:من به اين زيبايي چطور تمام عمرم رو با اين موجود زشت سر كنم؟مگه نه اين كه تمام پرندگان زيباي جنگل ,آرزوي همنشيني و هم صحبتي با من و دارن؟رو به ققنوس كرد و گفت:تو دروغ ميگي.تو مي خواي با اسم ققنوس از من سوئ استفاده كني,ققنوس من و ترك كرده ورفته.از اين جا دور شو موجود زشت.ققنوس چيزي رو كه مي شنيد نمي تونست باور كنه.با زندگيش چه كرده بود؟عاشق كي شده بود؟عاشق يك موجود ظاهر بين مغرور؟؟؟؟با خودش گفت :اينجا جاي من نيست و از طاووس مغرور حق ناشناس دور شد و از اون به بعد هيچ كس ققنوس و نديد.سالها گذشت و روزي صاعقه دوباره جنگل رو به آتش كشيد ...........

ققنوس از خاکستر بر می خیزد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/22ساعت 10:42  توسط مریم | 

 

نزديك ميشوي به من

  فرسنگها در من فرو ميروي

  در من خانه ميكني

  در من حضورميابي

  لحظه به لحظه هرجا و هر كجا

  توي انگشتهايم جاري ميشوي

  سطر به سطر خاطراتم را مي نگاري

  روي لبم مينشيني

  خنده ميشوي، حرف مي شوي

  دلم كه مي گيرد از چشمهايم ميباري

  كيستي ؟ كيستي تو؟

  كيستي تو كه اين همه

  در من بي تابي

  سزاوار حرفهاي عاشقانه اي

  كيستي تو كه ديدنت زندگي

  رفتنت مرگ است

  در من بمان

 از هنوز تا هميشه................

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/07ساعت 12:4  توسط مریم |