![]() |
![]() |
|
| هرچی دل بگه |
|
بگو در كدام لحظه از توقف مي توان سخن گفت ؟ بگو در كدام چشم مي توان پايان انتظار را جستجو نمود ؟ كاش سفر پاياني داشت ! سرگرداني روح پرشان مرا كدام سكو به ايستايي خواهد كشانيد ؟ چشمهاي منتظر ... دستهاي پر و خالي .... اضطراب رهايي يا اسارت .... نمي دانم مه كي تمام مي شود ؟ شفافترين لحظه دوردست را در روياي خويش يافتم اما بازگشت من به واقعيت ، تجسم يك شعر است ! و قلب من نيز دريافته است زندگيم رويايي بيش نبود! من آينده ام را پيش فروش نخواهم كرد ! سرد سرد ! ساكت ساكت است همه ذهن من ! دريغ از يك باد كوچك كه جنبش يك برگ در آن تن حشره اي را بلرزاند ..... سنگ شده است همه روياهاي من ! گفته بودم كوه يك حقيقت است ... اما صخره را نشانم دادي ! و تن من بارها به صخره خورده بود ... زخمهاي مرا تنها حاناتان ديده است و بس ! آه كه مجنون هم به اين پراكندگي سخن نگفته است كه من ! من و جاناتان و رويا هميشه با هم درد و دل مي كنيم ... بيهوده « خود » را به تكيه گاهي فروخته ام .... « من » همان بهترين بهترين واقعيتهاست ..... كاش سفر من پايان مي يافت ... سفر عمر ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/29ساعت 11:48 توسط مریم |
|
|
چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم . .. با تويي كه از كنارم گذشتي... و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است!!!؟؟؟
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/05/27ساعت 1:30 توسط مریم |
|
|
ای کاش همیشه یک دختر کوچک میماندم ! …. با موهای دمبه موشی و تاپ گل منگلی قرمزسوار دوچرخه میشدم و توی خیابون ویراژ میدادم ! میتونستم بلند بلند شعر بخونم و بخندم و بازی کنم ! میتونستم جیغ بزنم بدون اینکه کسی چپ چپ نگاهم کند ! میتونستم موهام رو ببافم بندازم روشونه هام یا بازشون کنم بسپرمشون به دست باد بدون اینکه کتک بخورم ! میتونستم هر جور دلم بخواد راه برم ! …… هر جور دلم بخواد ! ای کاش هیچوقت بزرگ نمیشدم ! …….. حالا که بزرگ شدم باید بلرزم و بترسم ! یا تهدید بشوم یا تحقیر ! یا چماق تحکم و امر به معروف روی سرم باشد یا نگاه هرزه مردهای خیابانی ! یک روز عقب بودن روسری بهانه باشد و یک روزرنگ لباس ! یک روز بلند بودن چکمه های زمستانی و یک روز کوتاه بودن مانتو ! خسته شدم از اینهمه امر و نهی !…… بخدا خسته شدم …………! ای کاش همیشه یک دختر کوچک میماندم ! ……… نه برای اینکه سرم لخت باشد ! نه برای اینکه اواز بخوانم ! نه برای اینکه تاپ قرمز بپوشم و دامن کوتاه به پایم کنم ! نه برای اینکه سوار دوچرخه بشوم و ویراژ بدهم ! فقط برای اینکه تحقیر نشوم …. ! که درد حقارت بد دردیست …بخدا بد دردیست !….بد درد..
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/05/26ساعت 3:10 توسط مریم |
|
منم آری منم... که از اینگونه تلخ می گریم...
شب رفت ، شمع سوخت ، من موندم و غم ... |
||
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/05/25ساعت 1:29 توسط مریم |
|
|
هرگز از مرگ نهراسیده ام |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/05/25ساعت 1:14 توسط مریم |
|
|
مرا مجنون مخوانیدم شب و روز...که میسایم من آن تیشه به کوهی....که نامش دل نشانش اشک ...صدایش آه...غروبش درد...وصالش هجر.....سکوتش غم .... مرا میجوید این اشک..مرا میخواند این درد..غروبم بی صدایم ناله ها در سینه دارم...شکستم ...خموشم چو اشکی همچو قطره در سرابم.. شبهای بی پایان بی کسی....تنها اشکهای زیبایی دارند...غمهای انتظار...زجر لحظه های سنگین بی تو بودن را به یاد می آورند...کاش میدانستی بار سنگین غمهایت ...راه گلویم را بسته...کاش میدانستی راه زیبای نفسهایم....از باران سیل بغضی شکسته ویران است...کاش میدانستی التماس بر لحظه ها چقدر سخت است..کاش میدانستی بی تو ملتمسانه با اشکهایم به آغوش خاک میروم...و کاش میدانستی راه سفر آغاز نمودم به سوی خاک...شاید آغوش سرد خاک تن گرم و خسته ام را سری ابدی بخشد....شاید اشکهایم به جای خاک بر تنم ریزند...و شاید تو معنی عشق را بدانی.....(قسمتی از مهنی عشق) سرشارم از اشک در این غربت دل....مینالم از درد در این شبهای اشک..کس نداند حال این مست شکسته در خفا ...کس نداند معنی بغض نشسته در گلو...مست آوازند بلبلان و میبازد دلم.. در غم غربت وجود گرم را... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/05/21ساعت 14:1 توسط مریم |
|
|
وقتی دل تنگی میاد سراغم..دلم میخواد گریه کنم...گریه واسه دل تنگی...اما این دل تنگیو دوست دارم نمیخوام از دستش بدم....اخه دل تنگ کسیم که.....هیچی....اشک و بغضم و نگه میدارم ..اینطوری دلم همیشه پر از هوای اون...اینطوری اگه خودشو ندارو دل تنگیهاشو دارم و به همین راضیم...چیز دیگه نمیخوام...
سالها در طلب جام به دل راه سفر آموختم....راه بی پایان بود و من آوارگی آموختم در گذر گاه جنون معرکه ای بر پا بود...ناگهان آتش دل دیدو بر خود سوختم می و مستی بخریدند و زمی خانه گذر می دادند..ما که بی می آمدیم ره به کجا می خوانند اندرین مستی و در حال خرابیم هنوز....وای به حال دل دیوانه که مست است هنوز ساقیا دست جنون برکش از این مستی ما....ساغر آور می ناب وبشوی هستی ما مدعی گشتیم و جام ناب در دست بنوشیم...زین گذر گاه بخواندند که هوشیار بماندید راه مستی است ره عشق و جنون در شب ما...راه شب برگیر در گذرگاه جنون از پی ما مست میخانه هنوزیم و ندانیم که رفت...روزگار شب و وقت سحر رفتن ما میرویم از دست ناگه تا جنون خاک مست...آن نگاران طلب از جام کنند و طلب از مست.. خوب اینم قسمتی از یه شعر که همین الان گفتم و باز قسمتی از دل تنگیم آرزو میکنم شما همیشه شاد باشین و خندون..... نویسنده:
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/05/20ساعت 4:40 توسط مریم |
|
دوستایه عزیزم از اینکه به وبلاگم میاین و نظر میدین ممنونم.متن زیر رو یکی از دوستان برای وبلاگ ارسال کردن.همینجا ازشون تشکر میکنم.از همتون ممنونم
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() مرا كسي نساخت٬ خدا ساخت٬ نه آنچنان كه كسي مي خواست كه من كسي نداشتم ٬كسم خدا بود٬ كس بي كسان ! او بود كه مرا ساخت آنچنان كه خودش خواست٬ نه از من پرسيد٬ نه از آن "من ديگرم"! . بهترين فرشته ها همين شيطان بود. مرد و مردانه ايستاد و گفت : نه سجده نميكنم٬ تو را سجده ميكنم اما اين آدمكهاي كثيفي را كه از گل متعفن ساخته اي٬ اين موجود ضعيف و نكبتي را كه براي شكم چرانيش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواري و آخرت و حق شناسي و محبت و همه چيز و همه كس را فراموش ميكند سجده نميكنم! من از نورم٬ ذاتم از آتش پاك و زلال بي دود است٬ من اين لجنهاي مجسم پليد پست را سجده كنم...؟ الان كه خدا و شيطان بيايند و يك نگاهي به اين بچه هاي قابيل بيندازند٬ شيطان سرش را بالا نميگيرد و سينه اش را جلو نمي دهد؟ آن رجز "فتبارك الله" براي همين ها بود؟ يا براي قربانيان بي دفاع اينها؟ ناگهان خداوند خدا٬ دستهاي بزرگ و زيبايش را٬ دستهايي كه معجزه خلقت و حيات از آن دو سرزده اند در سينه فضا پيش آورد ... كوهي از آتش ٬ آتش ديوانه و گدازان و بيقرار در كف دستهاي وي پديد آمد ...وحشت همه كائنات را ساكت كرده بود. ناگهان نداي خداوند خدا٬ هستي را در سكوت عدم فرو برد. ندا آنرا بر كوهها و صحراها و درياها عرضه ميكرد٬ هيچيك را از وحشت ياراي پاسخي نبود . دشتهاي پهناور دامن فرا چيدند٬ درياها پا به فرار نهادند٬ همه از برداشتنش سرباز زدند٬ من برداشتم! ما برداشتيم!! خداوند خدا در شگفت شد و در حاليكه بر چهره اش گل سرخ شادي ميشكفت و شهد محبتي از لبخند زيباي لبانش ميريخت گفت : آه! كه چه سخت ستمكار ناداني!! {دکتر علی شریعتی} نویسنده:
جمعه 18 مرداد1387 ساعت: 23:41 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/05/20ساعت 4:39 توسط مریم |
|
|
هر جا از عاشقی بپرسید كه عشق چیست تنها به زخمهای خود اشاره می كند . عشق حاشیه انسان بر كتاب آفرینش است ، عشق سرطان دوست داشتن است ، عشق خرید و فروش پایاپای عاشق و معشوق است ، عشق لك لكی است كه كه روی درخت خاطرات لانه دارد ، عشق دل ماست تقسیم بر همه زیباییها ، عشق همان است كه دل ما در آن قرار ملاقات می گیرد ، عشق عقد دائم ما با غم و غربت است ، عشق شب نامزدی ما با جدایی است ، عشق لحظه عظیمی است كه در آن زنت برای معالجه قلبت طلا هایش را می فروشد ، عشق كاری است كه تنها از سینه سوخته های محبت و دود چراغ خورده های معرفت بر می آید ، عشق من و توییم به اضافه یك پاییز قدم زنان ، عشق یك نگاه نیست عشق یك كلمه نیست عشق شادی است ، عشق آغاز آدامی زادی است ، عشق آغاز روئیدن است ، عشق رودخانه لیلی است كه صدا ندارد ، عشق جهنمی است كه دوا ندارد ، زندگی همواره دو نیمه است نیمه ای سرد و آجین و نیمه ای سوزان و آهنگین عشق آن نیمه سوزان زندگی است ، عشق پلی است كه اقلیم حیات و سرزمین مرگ را به هم پیوند می دهد ، عشق چون دریاست عشق رسوا و رسوایی است عشق تنها و تنها یی است ، عشق نكهت جان است جان و ایمان است ، عشق وجه سبحان است پیر عرفان است شاه مردان است ، عشق بستان است گلستان است بی پایان است ، عشق آفتاب است ، لطف مهتاب است ، عشق بی عین و بی شین است ، عشق چراغ نجات بخش انسان است ، عشق نوری است كه در هر نظری جلوه گر است ، عشق اسطرلاب اسرار خداست ، یادگاری است كه در این كنبد دوار می ماند ، عشق آتش دلهای كباب است ، عشق دردها را درمان می كند ، عشق تمنای دو قلب است ، عشق پیوست بهترین محبتی است میان من و تو
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/05/20ساعت 2:48 توسط مریم |
|
|
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست
مرا در اوج می خواهی؟ تماشا کن ، تماشا کن دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم دلم چون دفترم خالی ، قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟
رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند
همه خود درد من بودند ، گمان کردم که هم دردند
شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/05/19ساعت 0:50 توسط مریم |
|
|
بذار يواش شروع كنم سلام گلم . همنفسم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/05/16ساعت 0:36 توسط مریم |
|
|
امروز ديگر تورا ترك خواهم گفت . اصرار نكن ديگر نمي مانم. بعد از اين همه كه مرا آزردي حالا در اين دقايق آخر با من مهرباني مي كني؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/05/16ساعت 0:35 توسط مریم |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/05/07ساعت 3:57 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پروفایل مریم پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|