تبليغاتX
تلخ وشیرین
هرچی دل بگه

ادعای ماندن سخت بود

ادعای رفتن آسان

و ادعای عشق، ساده ترین سلام تو

فاصله‌ها تنهایم گذاشتند

نه از تنهایی ترسیدم، نه از فاصله

چهره تو آخرین دروغ ساده بود

آهای مدعی! آهای...
 
+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/30ساعت 4:42  توسط مریم | 

 

نفرین کردم و قلبم سنگ است

نفرین تو را نمی کنم که عشق برای خود من ننگ است

بر منی که بیهودگی و پوچی رقص و آواز من است

بر منی که چشمان اشک آلودم پنجره ی باز من است

تو زیبا و گرم و پرعاطفه آشنا هستی

من زشت و سرد و سخت خشک زخمی

بروی زخمم شعر می مالم ... با شعر اندام خویش را نوازش دادم

شعر خوردم ... شعر پوشیدم ... شعر نو شیدم ... شعر به رگانم تزریق کردم

دود من حاصل شعر سوزی هایم بود که اندامم را می رنجود

علت سرگیجه هایم و سر درد هایم شعر نوشی بیش از حد بود ....

دست هایم در دست های دفتر خاطراتم هست

اینگونه خطاب کن من را

یه نفر آمد و رفت ... دل داد به سایه  سیاه بن بست

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/22ساعت 1:40  توسط مریم | 

عشق من!‌ بي‌قرارم!‌ تو اما...
من تو را دوست دارم، تو اما ...
من فراموشي خاطراتم
احتمالاً‌ غبارم، تو اما...
هيچ‌كس اين طرف‌ها ندارد
هيچ كاري به كارم، تو اما...
گوش كن، من رگ خشك باغم
من كجا جويبارم، تو اما...
برگ زردم، بله، ‌مي‌پذيرم
پوچ و بي‌اعتبارم، تو اما...
چهره دردناك و تبسم؟
خنده‌اي مستعارم، تو اما...
بي‌پناهم، سپر هم ندارم
چشم اسفنديارم،‌ تو اما...
صورتم سرخ ... آري، قشنگ است
از درون هم انارم، تو اما...
فصل‌ها از بهارم گذشتند
خب، تمام است كارم، تو اما...
گفتمت: فصل خوبي است،

گفتي:خسته‌ام، كار دارم، تو اما...

* * *‌
باز در چشم من خيره ماندي
باز بي‌اختيارم، تو اما...
قلعه‌اي ماسه‌ام روي ساحل
سخت ناپايدارم، تو اما...
زخم، پاشيده شب را به جانم
مرگ دنباله‌دارم، تو اما...
بي تو اي ماه!‌ اي ماه!‌ اي ماه!‌
ظلمت روزگارم، تو اما...
شيهه‌ اسب من را خريدند
اين هم از افتخارم، تو اما...
ابر در ابر در ابر در ابر
در خودم سوگوارم، تو اما...
آخرين سرفه يك مسافر
سوت سرد قطارم، تو اما...
من خودت را به تو مي‌سپارم
جز تو چيزي ندارم، تو اما...

garibeh.jpg 

تو را می سپارم به نور تا برقصد به سازد

                                   تو را می سپارم به برف تا ببارد به نازت

             تو را می سپارم به خورشید

                                              تا که بی منت بتابد برآن گیسوان سیاهت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/07ساعت 3:55  توسط مریم | 

گر سکوت، این گستره  بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم :سلام...

اگر دلواپسیه آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،

می خواهم از بی پناهیه پروانه ها برایت بگویم...
از کوچه های بی چراغ...
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار...

از این ترانه ی تار...
مدتی بود که دست و دلم به گفتن ترانه نمی رفت...

کم کم این حکاِیت، دیده و دل،

که ورد، زبان،کوچه نشینان است...

باورم شده بود...
باورم شده بود...

که دیگر صدای تو را در سکوته  تنهایی نخواهم شنید...

راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟؟؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر سفید،

به گوشت نمی رسید؟؟؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم...
آخر این رسم و رواله رفاقت است،

که در نیمه راهه رؤیا رهایم کنی؟؟؟
می دانم...
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند...

اما شمار ِه آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتانه دستم بیشتر نیست،
یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،

در دوردسته دریا امیدی نیست!
می ترسیدم  خدای نکرده،
آنقدر در غربته گریه هایم بمانی،
تا از سکوی سرودنه تصویرت سقوط کنم...
اما آمدی...
حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده...
این دله بی درمان را که در شماره عاشقانه ‌همیشه می گنجانم...
انگشتانم،
برای شمردنشان
کم می آید....

  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/06ساعت 1:41  توسط مریم |