![]() |
![]() |
|
| هرچی دل بگه |
|
یه احساس مبهم...
احساس تلخ بودن... احساس تلخ زیستن... احساس تلخ نفس کشیدن... امروز حال عجیبی داشتم.... تموم راه رو پیاده اومدم...تو یک ظهر پاییزی با خودم درگیر بودم... پر از بغض...پر از تنهایی ...پر از احساس... پر از حرف بودم... برای اولین بار دلم برای خودم سوخته بود... قدم هام تندتر میشد...تمام بدنم گرگرفته بود... با خودم حرف میزدم...با خدام درد دل میکردم... احساس کردم حتی اونم دیگه به درد دلام گوش نمیده...خدای من باهام قهر کرده و این بزرگترین دلیل برای اون همه احساس تلخ... امروز هزار بار به خودم لعنت فرستادم...هزار بار خودم را نفرین کردم و هزاران بار از خودم متنفر شدم... شاید بعد از مدتها احتیاج به حمایت داشتم... حمایت...چیزی که من واقعا بهش نیاز داشتم!!!! میدونی چیه؟؟؟؟ منم نتونستم حمایت رو برای یکبارهم که شده تجربه کنم!!!! امروز به کمک احتیاج داشتم....به یه همدرد برای تمام دردام...به یه راهنمایی... دلم آرامش میخواست... دلم میخواست یکی بهم میگفت هی مریم دیوونه واسه چی می ترسی؟؟؟آخه از چی می ترسی؟؟؟ هی میدونی چیه؟؟ خودمم میدونم ترسم الکیه ولی بازم می ترسم.... هی میدونی چیه؟؟؟ و من امروز با چشمانی پر از اشک این آهنگو زمزمه کنم... امروز که محتاج توام جای تو خالیست..... فردا که میایی به سراغم نفسی نیست.... در من نفسی نیست نفسی نیست ........ ........................................ ........................................ حمایت چیزی که منم بهش احتیاج داشتم... حمایت................ حمایت...........
خسته ام..................
دستهای سردم و چشمهای آواره ام به دنبال جاییست که دیگر کسی مرا هیچ نبیند نگاه پریشانم و قدمهای سنگینم به دنبال راهیست که کسی آن را هیچ نداند .... خسته ام از این آدمهای بی مرام و بی صفت ..... خسته ام از این راههای تنگ و دلگیر که ایکاش راهی دیگر می یافتم ..... که ایکاش کاشانه ام در ته غار های بی کجایی بود ...... دلم از این لحظات سخت و خونین رنگ بی وفایی ها گرفت ..... امروز دلم گرفته حتی از کلاغهایی که زمانی صداییشان آرامم میکرد و حالا جای دگر رفته اند . امروز دلم گرفته از کاجهای سر به فلک کشیده که در پناه سایه اشان راهی میشدم ولی حالا خم شده اند و من میسوزم ...... دستهای سردم دیگر نمیخواهد به دنبال دست گرمی باشد می ترسد ....... چشمم دیگر نمیخواهد نگاه عشقی بسوزاندش ...میهراسد خسته ام از این گرفتگی های نگاه و چروکیدگیهای دل |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/07/26ساعت 11:56 توسط مریم |
|
|
سرفه های خشک و سرد صدای خش خش برگ زیر پای عاشقا،فریاد شقایقا آدمو داغون میکنه،نگاه پرنده ها ای خدای مهربون،خالق هفت آسمون مرگ عاشقو رسوند،نبود معشوق اون وقـتی رفت چشـاشو بسـت آفتابم رخت،بست ورفت شب اومدبامهتابش با غرورکاذبش مهتـاب و ستــاره هـاش عاشق و تـرانــه هـاش من دیگه تاب ندارم تاب وتحمل ندارم ای خدای مهربون،خالق هفت آسمون مــــــــــــــــــــرگ من رو برسون
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/07/03ساعت 4:0 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پروفایل مریم پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|