تبليغاتX
تلخ وشیرین
هرچی دل بگه
همين كه لبخند حتي محزوني بر غنچه لبي بكاري البته خيالي دلكش است ...
باد مي وزد و من هيچ خاطره اي به ياد ندارم !
نمي دانم سايه خيال است اين ، يا موهوم يك فكر پريشان كه مرا اينچنين به ديواري كه پشت ندارد مزبوحانه ميخكوب كرده است! ...
 تحميل يك بيخوابي طولاني به پلكهاي جستجوگر خواب ...
دلم آرامش دريا را صدا مي زند هم اكنون ...
 نمي دانم اين « خيال شبه وار سايه رنگ » چيست ؟ ...كه مدتي مديد غبار اندود نموده است دلم را ...
و يا اين سخنهاي آشفته چيست كه دوره كرده است انديشه مرا .....
ته يك بطري خالي كه بر امواج آرام دريا شناور است همان خود خود « من » است ....
 من شناورم ... غوطه ورم ... خالي .... پريشان ... در تكاپو .... نگران .... بي اميد به دستي گشاده كه مرا از آب دريا برگيرد ...
 گاهي خود را كودكي احساس مي كنم كه درون صندوقچه اي شناور تشنه دست گشاده اي است ...
ولي به زودي در مي يابم كه اصولا دستي در كار نيست و من يك « خويشتن » برهنه در آغوش كودكي خود هستم !
 باد را دوست ندارم .... از كودكي دوست نداشتم ... 
  
390862ew9dzkw61t.jpg
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/28ساعت 12:22  توسط مریم | 

از زندگی ، از اینهمه تکرار خسته ام...

سرم مثل کوه شده است...

کوه اگر بخواهد کوه نباشد...

اگر بخواهم سری نداشته باشم....

می خواهم سرم را برای یک هفته ، یا بیشتر،

 حتما بیشتر.....در گنجه ای بگذارم

هیچ نمی خواهم

کاش می توانستم

 خدا !!!

 چرا انسان بی بند نیافریدی ؟!

 انسان آزاد.......

خدا... چرا انسان آزاد نیافریدی؟

 انسان آزاد.......

 همیشه بندی هست...

 از همان ابتدا... بند ناف...

 مادر، پدر ، معلم ، همسر ، دوستان ، آشنایان ، همسایه ها، مردمان  کوچه و

 خیابان...

 بلند نخند...داد نزن...با خودت حرف نزن...مودب باش....

 سرم پر از کابوس های ندیده است...

 می بینمشان..حتما... حتی شاید در بیداری...

 سرم مثل کوه است...کوه اگر نخواهد کوه باشد...

 آسمانی دیدم در گل فرورفته... آسمانی گلی...آسمانی بی چرخش... گنبد دوار،

 افسانه بود...

 ای فسانه...فسانه...فسانه...

 با افسانه ها متولد شدیم... بچه گی کردیم... بزرگمان کردند...

و باز با افسانه ها بچه می شویم و می میریم...

 زال نبودم که فرزند خوانده سیمرغ شوم...

 رستم نبودم که طعمه چاه نابرادر شوم...

 سهراب نبودم که به دست پدرم کشته شوم...

 سودابه نبودم که عاشق سیاوش شوم...

 سیاوش نبودم و از آتش نگذشتم...

 من آسمانی بودم در گل نشسته...

 کجاست حبل الهی؟؟؟

 چنگ می زنم در هوا...

 نومیدانه تکیه گاهی می جویم در فضایی که بی رحمانه تهی ست...

 ردی نیست..اثری نیست... جای پایی هرگز...

از بی نهایت همین سه نقطه می ترسم...

 از نمی دانم ها و باید بدانم ها...

 بدانم چه بشود؟؟!!

 آیه های تزویر... دروغ... نفرت... باز متنفر شده ام...

 این درد کهنه باز به قلبم چنگ می زند...

 باز می ترسم و باز نفرین می کنم...

 آدمیان ، گاهی ، رنج آدمیانند...

 با سرم چه کنم ؟؟؟

 بند نافم پیچیده دور گردنم... مرا بیرون نکشید.. دارم خفه می شوم...

 دکترهای بی شعور!! قتل من به گردن شماست...

 ضربه های متوالی بر پشتم...

 نه من کوتاه نمی آیم...

 می خواهم مرده بمانم...

 آه... گریه ام را در آوردید...

 نور این اتاق ، چشمانم را می زند...

 من از تاریکی می آیم...

 من از مجاورت سایه ها می آیم، و هرگز نخواهم پرسید کجاست آفتاب؟!

 بند نافم را بریدید... ممنون!!!! آ زاد شدم !!!

 نه !!!!؟؟؟؟؟!!!!!؟؟؟؟!!!!

 این نهایت بی رحمی ست...

 هزار بند... هزار هزاران بند دیگر دارد  روحم  را می بندد...

 اگر پای روح من کفش نخواهد باید چه کند ؟؟؟؟

 آنهم کفش بند دار ...

 با گره کور...

 رهایم کنید........

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/15ساعت 9:15  توسط مریم |