![]() |
![]() |
|
| هرچی دل بگه |
|
هميشه ميگن هر وقت دلت مي گيره و كسي رو هم نداري كه باهاش حرف بزنی حرفاتو بنويس شايد اينجوري آروم بشي و يه ذره از غصه هات كم بشه.حالا من هم همين كار رو ميكنم اما نوشتن هم سخته .راستش مشكل اصلي اينه كه اينقدر دلم گرفته واحساس بدي دارم كه نمي دونم از كجا بايد شروع كنم و چي بنويسم . حتي اين روزها ديگه با خدا هم نمي تونم مثل سابق درددل كنم.انگار براي خدا هم مهم نيست وبه حرفام گوش نميده ولي قبلا كه با خدا درددل ميكردم خيلي آروم مي شدم و احساس مي كردم كه خدا منو درك ميكنه و به حرفم گوش ميده .برا همین همیشه حس غرور میکردم كه خدا منو دوست داره و به حرفام گوش میده اما نميدونم برای چی خدا ديگه به درد دلم گوش نميده... نميدونم شايد هم باهام قهر كرده و شايد هم .... چقدر خوب بود وقتی كه با خدا حرف مي زدم و اون به حرفام گوش ميداد حس میکردم براش مهمم ... حتي اون مواقع دلم مي خواست فرياد بزنم وبگم كه خدا چقدر من را دوست دارده و چقدر عاشق منه همونطور كه من دوستش دارم . ولي الان احساس مي كنم كه ديگه خدا هم منو دوست نداره يعني ديگه حوصله نداره كه به حرفام گوش بده. نمي دونم چرا؟ شايد اینکه غرق گناهم يا اينكه اونقدر شكايت اين دنيا و مردمش را كردم كه ديگه اين حرفا براش عادي شده و ديگه دلش نمي خواد به حرفام گوش بده.
آخه مگه نميگن خدا از بنده هاش رو برنمیگردونه پس چرا ديگه هواي منو نداره . چرا وقتي ازش كمك ميخوام ديگه كمكم نمي كنه ؟ چرا منو تنها گذاشته ؟ و هزار چرای بی جواب دیگه...
هر روز پشت پنجره موقع غروب دلم بدجوری میگیره..... از خودم میپرسم چرا دیگه صدام رو نمیشنوه ؟ چرا دیگه باهام حرف نمیزنه ؟ چرا با من آشتي نميكنه؟ چرا....
خدايا فقط یه فرصت ...فقط یه فرصته دیگه ازت میخوام...
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/09/23ساعت 12:3 توسط مریم |
|
|
دلتنگی های همیشگی
اشتباهات همیشگی اشکهای همیشگی غصه های همیشگی مرا به جنون همیشگی می کشاند این قانون ذاتی من است قانون منزجر کننده طبیعت بشریت انسانی همواره پیچیده و عجیب کسی که برای دلتنگی هایش اشک می ریزد این است که این چنین مرا از خود بیزار می کند می خواهم استوار باشم سخت و پابرجا می خواهم دل سنگ شوم می خواهم چون یک بت به زندگی خویش ادامه دهم با قلبی سنگی و سرد و پابرجا چون کوه، کوهی که با طوفانهای وحشیانه و با هزار هزار جنگ خونین همچنان استوار می ماند بی هیچ اعتنایی بی هیچ احساس و حرکت و تشویشی می خواهم دگر بغضی برای گریستن نداشته باشم می خواهم دگر دستی برای حس کردن نداشته باشم میخواهم دگر قلبی برای تپیدن و چشمی برای دیدن نداشته باشم می خواهم سنگ شوم، بی روح، بی احساس، بی چشم، بی بغض و اندوه این است دختر سخت و بی احساسی که توان زیستن خواهد داشت توان ماندن و زندگی در این زمانه بی رحم و وحشی عصر قلبهای فولادی عصر شکارچیان ماهری که به یک چشم بر هم زدن تو را پاره پاره می کنند وقلبت را با بی مهری می درند و روحت را چون پس مانده های غذایشان تف می کنند این است روزگار عشق های مصنوعی و شیشه ای این است روزگار دوست داشتن بی محبت و بی احساس این است روزگاری که یکدیگر را لمس می کنید بی آنکه روحتان در هم آمیخته باشد برای ابد بر این روزگار بد، می گریم برای ابد بر این روزگار بد، خون دل می خورم برای ابد بر این روزگار بد، رنج می کشم من اینجایم در میان شما شمایی که عشقتان را نثار تنم می کنید
بی آنکه قلب و روحم را دریافته باشید راستی به چه می مانید شما؟ شمایی که به جسم هم، به این ظاهر غریابنه هم عشق می ورزید بی آنکه حرف دلی گفته باشید از درد مشترکتان از اندوه آنچه از آن رنج به دوش می کشید و آرام در پوست غریبانه هم می خزید تا غمی جان فرسا را از یکدگر پنهان کنید آه که من فریاد نفرت بر می کشم از این هم انزجار از این همه درد فرو خورده آه که من سراسر پرم از فریاد زخمهایی که کشیده ام دیدگانم دگر تاب دیدن این همه نفرت را ندارد دستانم دگر یارای دست دادن با شما را ندارد لبانم دگر توان بازگو کردن این همه رنج را ندارد هیچ کس با من حرفی از درونم نزد و من در درون خود سوختم و من غریب مانده ام در میان شمایی که زندگی را اینگونه می پندارید ![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/09/11ساعت 9:34 توسط مریم |
|
|
واژه هایم قدرت ماندن نداشت و ذهنم تاب بیان کردن .برای رهایی به دنیای نوشتن پناه آوردم و چشم هایم را به روی همه چیز بستم و من ماندم وحصار تنهایی...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/09/03ساعت 11:40 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پروفایل مریم پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|