![]() |
![]() |
|
| هرچی دل بگه |
|
||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/11/23ساعت 11:17 توسط مریم |
|
|
دریایی هستم از درد، اما خاموش و محدود... گویا تمام درهای آسمان گشوده شده تا همه بار غمش را بر سرم ببارد و همه چیز صاعقه ی دردیست که خون باران چشمانم را دامن می زند. خزانم چه قدر طولانیست... گویی در لوح تقدیرم نوشته اند که بذر وجودم را در زمستانی سرد و بایرترین زمین آرزو بپاشد و نهال هستیم را به دست سنگدل ترین دايه روزگار بسپارد.
از بودن تنها فصل خزان زمستان را می فهمم. بهار را برای لحظه ای زود گذر تر از ثانیه در خواب دیده ام.
تنها ودر انبوه دردمرا یاوری نیست تا این سیاهی غم که از ازل تا ابد بر روزگارم سایه افکنده و هر سخن وکلامم را به بوی خویش می آمیزد تا عمق نگاهم را مکدر کند.
قلم به دست میگیرم تا شاید این ضعیف ترین عصاره وجودم را قلم بتواند بر دوش کاغذ پیاده کند.این تنها چیزی است که فریادم را تسکین خواهد داد. فریادی که در گلویم خاموش مانده است.کیست که پای حدیثم بنشیند و مرا از دیر زمان تنهایی تا دل شکستگی امروز همسفر باشد؟
به خود باز می گردم به گذشته ای نه چندان دور که داغش هنوز تازه است سخت وسوزان . کاش می توانستم هر وقت که اراده کنم تمام گذشته های غم آلود خود را محو سازم...
پس ای خدا
ای خدای من ای تنها محرم من ای تنها با وفا با من ای همیشه همراه بر خشم فرو خورده ام بر غصه نا گفته ام بر اشکهای سوزانم تنها تو شاهدی
تنهاییم برای من خسته و دل شکسته ودنیای جلوی دیدگانم سرابی از امید است.به این امید که روزی به هنگام غروب با مرگ از این هیاهوی مبتذل رها خواهم شد...
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/11/13ساعت 10:20 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پروفایل مریم پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|